گپ فرهنگی
پنجشنبه 18 آذر 1389 :: نویسنده : mkafi

حکایت آرش کمانگیر !!!
آرش گفت: زمین كوچك است. تیر و كمانی میخواهم تا جهان را بزرگ كنم…
به آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی كمان.
به آفرید كمانی به قامت رنگین كمان داشت و تیری به بلندای ستاره.كمانش دلش بود و تیرش عشق...
به آفرید گفت: از این كمان تیری بینداز، این تیر ملكوت را به زمین میدوزد.
آرش اما كمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.
آرش میگفت: جهان به عیاران محتاجتر است تا به عاشقان. وقتی كه عاشقی تنها تیری برای خودت میاندازی و جهان خودت را میگستری.
اما وقتی عیاری، خودت تیری؛ پرتاب میشوی؛ تا جهان برای دیگران وسعت یابد.
به آفرید گفت: كاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان...
آن گاه كمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد كه كمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره و تیری انداخت تیری كه هزاران سال است میرود...
هیچ كس اما نمیداند كه اگر به‌آفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمیرفت
 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :