گپ فرهنگی
دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : mkafi
پدری با پسری گفت به قهر
كه تو آدم نشوی جان پدر
حیف از آن عمر كه ای بی سر و پا
در تربیتت كردم سر

دل فرزند از این حرف شكست
بی‌خبر از پدرش كرد سفر
رنج بسیار كشید و پس از آن
زندگی گشت به كامش چو شكر

عاقبت شوكت و والایی یافت
حاكم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاكم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و كبر
نظر افكند به سراپای پدر

گفت گفتی كه تو آدم نشوی
تو كنون حشمت و جاهم ببین
پیر خندید و سرش داد تكان
گفت این نكته و برون شد از در

من نگفتم كه تو حاكم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر





نوع مطلب : انسان‌گرایی، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :