گپ فرهنگی
چهارشنبه 26 مرداد 1390 :: نویسنده : mkafi
روزی دانشمندی آرمایش جالبی انجام داد. او آكواریومی ساخت و با دیواری شیشه‌ای آن را به دو قسمت تقسیم كرد. در یك قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی كوچكی كه غذای مورد علاقه ماهی بزرگ بود. ماهی كوچك تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به ماهی بزرگ غذای دیگری نمی‌داد. ماهی بزرگ برای خوردن ماهی كوچك بارها و بارها به طرفش حمله می‌كرد. اما هر بار به دیواری نامرئی می‌خورد، همان دیوار شیشه‌ای كه او را از غذای مورد علاقه‌اش جدا می‌كرد. بالاخره از حمله به ماهی كوچك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به آن طرف آكواریوم و خوردن ماهی كوچك كاری غیرممكن است. آن وقت بود كه دانشمند، شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز كرد. اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی كوچك حمله نكرد. او هرگز قدم به سمت دیگر آكواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد، می‌دانید چرا؟ آن دیوار شیشه‌ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در  ذهنش یك دیوار شیشه‌ای ساخته بود. یك دیوار كه شكستن آن از شكستن هر دیوار واقعی سختر بود؛ آن دیوار، باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی و غیرممكن بودن.......



نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :