گپ فرهنگی
پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : mkafi
توی پاك دو تا مرد روی نیمكت نشسته بودند و به كودكانی كه در حال بازی بودند نگاه می‌كردند. اولی گفت: پسری كه لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می‌رود پسر من است.
دیگری گفت: چه پسر زیبایی و در ادامه گفت: او هم پسر من است و به      پسری كه تاب‌بازی می‌كرد، اشاره كرد. سپس نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد، سعید وقت رفتن است.
سعید كه دلش نمی‌خواستت از باب پایین بیاید، با خواهش گفت: بابا جان، فقط 5 دقیقه، باشه؟ مرد سرش را تكان داد و قبول كرد.
دو مرد باز به صحبت ادامه دادند
دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد.
سعید، دیر می‌شود، برویم. ولی سعید باز خواهش كرد، 5 دقیقه. این دفعه قول می‌دهم. مرد لبخند زد و باز قبول كرد.
اولی گفت: شما آدم خون‌سردی هستید، ولی فكر نمی‌كنید، پسرتان با این كارها لوس بشود؟
مرد جواب داد، دو سال پیش یك راننده پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و كشت. من هیچگاه برای وحید وقت كافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه می‌خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سعید تكرار نكنم. سعید فكر می‌كند كه 5 دقیقه بیشتر برای بازی كردن وقت دارد. ولی حقیقت آن است كه من 5 دقیقه بیشتر وقت می‌دهم تا بازی كردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه‌ای كه دیگر هرگز نمی‌توانم بودن در كنار وحید از دست رفته‌ام را تجربه كنم
بعضی وقتها آدم قدر داشته‌ها را خیلی دیر متوجه می‌شود. 5 دقیقه 10 دقیقه، و حتی یك روز در كنار عزیزان و خانواده می‌تواند به خاطره‌ای فراموش نشدنی تبدیل بشود.
ما گاهی آنقدر خودمون را درگیر مسایل روزمره می‌‌كنیم كه واقعا وقت، انرژی، فكر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمان نداریم. روزها و لحظاتی كه هرگز امكان بازگرداندنش را نداریم.
هیچ وقت به گمان این كه وقت دارید،‌ ننشینید.




نوع مطلب : شادزیستی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :